۱۳۸۹/۲/۸


تقدیم به همه ی رفیقان سبز این روزهایم و رفیقان سبزی که ندارمشان و از دست دادمشان.تقدیم به همه ی کسانی که این روزها از پشت میله های سرد زندان به من و ما چشم دوخته اند.تقدیم به همه ی مادران غمگین شده ی سرزمینم.تقدیم به تو که خیابانها صدای خواندن یار دبستانی را از زبانت انتظار میکشند و تقدیم به تو که اینچنین استوار ایستاده ای تا بار دیگر خشمت را فریاد کنی.




پی نوشت:بعد از پر شدن خط ویدئو آن را ببینید.

۱۳۸۹/۱/۳۱

این پست تقدیم به تو که برای چندمین مرتبه با پارتی بازی در مصاحبه ی وکالت پذیرفته نشدی:من در سرزمینی زندگی میکنم که رسیدن حق کسانیست که نمیدوند و دویدن حق کسانیست که هرگز نمیرسند

۱۳۸۹/۱/۱۶

اینجا شهر هرت است من با تمام وجود به این جمله ایمان دارم.من باور کردم اینجا شهر هرت است از آن روزی که همسایه ی 20 ساله ی سپاهیمان زمانی آشغال سبزی جمع میکرد اما امروز نمیتوانی قیمت ماشین و خانه هایش را حساب کنی...وقتی میبینم هر روز پز ماشین جدیدش را به رفیقانش میدهد.وقتی آن دو دختر تن فروش را شناختم.وقتی در آباده آن زن،خود و سه فرزندش را در آتش فقر سوزاند.وقتی آن مرد به دلیل نگرفتن حقوق کارگری خودش را دار زده بود.وقتی میبینم فقط یک تابلو پاسارگاد را نشان میدهد و هزاران تابلو اماکن زیارتی را..و به دروغ رسم کردن زیارت و چاپیدن پول مسافران...من باور دارم اینجا شهر هرت است..وقتی پدر مجید را میبینم با آن چهره ی غمگین و آرام که آتشم میزند با آن نگاه.وقتی صدای آزادی را شنیدم و آن صدا،صدای فرود آمدن باتوم و چوب روی بدن هموطنانم بود.وقتی آن حس غریب را دارم هنگام گذشتن از کنار کهریزک و وقتی درک میکنم حس قربانیان این جنایت را.وقتی پاهایم یاریم نمیکند تا آرامگاه ندا.وقتی چشمان سهراب را میبینم و نمیتوانم بفهمم به کجا،به کدام آرزو به کدام رویا خیره شده..من باور دارم اینجا شهر هرت است از آن روزی که ناپدید شدی و دیگر ندیدیمت..از آن روزی که دستان خونینت را دیدم که به علامت آزادی بالا بردی.من باور دارم اینجا شهر هرت است وقتی انبوه قبرهای ناشناس زن و مردهای آزادیخواه را میبینم و هیبت سکوتشان..وقتی که یادم آوردی که همین پول نفت است که چوب و چماق میشود بر سرمان...وقتی دیدم چگونه با ریش گذاشتن و گرفتن باتوم در دستت جای دوستانم را در دانشگاه پر کردی.وقتی بردی،زدی و به ناحق کشتی و از ناجی دروغیمان خبری نشد.وقتی گاز اشک آور و دود شد تنفس هر روزمان..وقتی باتوم شد نوازشگر تنمان..وقتی فحش شد نام من و هموطنانم روی زبانت...

وقتی...وقتی امروز همه ی ما بیشتر از همیشه جای خالی دوستانمان را احساس کردیم و غرق شدیم در نبودنشان...

پی نوشت1:برای مجید و مجیدهای سرزمین غمگینم
پی نوشت 2:چه خوب بود اگر میشد همه چیز را نوشت