۱۳۸۹/۵/۲


با نهايت نفرتم تقديم به ديكتاتور بزرگ( خامنه اي):

عاشقان
سرشكسته گذشتند
شرمسار ترانه هاي بي هنگام خويش

و كوچه ها
بي زمزمه ماند و صداي پا

سربازان
شكسته گذشتند

خسته
ير اسبان تشريح
و لته هاي بي رنگ غروري نگون سار بر نيزه هاي شان

تو را چه سود فخر به فلك
بر فروختن؟
هنگاميكه هر غبار راه لعنت شده نفرينت ميكند؟
تو را چه سود از باغ و درخت
كه با ياس ها به داس سخن گفته اي

آن جا كه قدم برنهاده باشي
گياه از رستن تن ميزند
چرا كه تو
تقواي آب و خاك را هرگز باور نداشتي...

فغان كه سرگذشت ما
سرود بي اعتقاد سربازان تو بود
كه از فتح قلعه ي روسپيان باز مي آمدند

باش تا نفرين دوزخ از تو چه سازد
كه مادران سياهپوش
داغداران زيباترين فرزندان آفتاب و باد
هنوز از سجاده ها سر بر نگرفته اند

شاملو

پ.ن:دهمين سال درگذشت شاعر بزرگ آزادي احمد شاملو(بامداد)گرامي باد.يادش جاويد

۱۳۸۹/۴/۱۶

اینجا ایران است و 11 تقویم ورق خورد...

برای همه ی جانباختگان فاجعه ی کوی دانشگاه:

امید بی مانند تو را

اراده ی پولادین تو را

آرزوهای بی شمارت را

تنها خون سرخ تو گواه شد

بر سنگفرش های منجمد این دیار

آتشی که نگاه تو برافروخت

در آن هنگام که دستان پرتوانت سرما را توان گریز نماند

کنون در هر گوشه و کنار زبانه می کشد

پ.ن:نوشتمش تا باور کنم هنوز هم یادم است تک تک جنایت های رژیم را. نوشتمش تا یادم نرود چه کسانی را از دست دادیم.نوشتمش تا هربار با دیدنش یادم باشد برای چه زنده ام.نوشتمش تا بفهمم جمعه ها گذشت و میگذرد و کسی نمی آید.کسی نیست که بیاید.نوشتمش تا یادم باشد وقتی میگویند بدتر از دشمن بعثی هستیم یعنی چه..ما بدتر از دشمن بودیم چون با ما بدتر جنگیدند.وحشیانه با ما جنگیدند.نوشتم تا یادم باشد تکثیر شده ام.تکثیر شده ایم.از اکبری ها..از آقا سلطانی ها..از اعرابی ها.حتی اگر امروز ما را بشکنند فردا دیگران هستند.همین دختر کوچکی که هروقت مرا میبیند نقاشی ندا را به من میدهد یا برایش نامه مینویسد..این ندای فرداست...این ندای نسل زخمی ماست حتی اگر من نباشم..حتی اگر ما نباشیم...
نوشتم تا بغض خفه ام نکند.نوشتمش تا آن کاغذ تایپ شده که رویش نوشته شده بود:به دانشگاه حمله شد.همکلاسیم کشته شد.اتاقم در آتش سوخت...را هرگز از یاد نبرم.نوشتمش تا جان بگیرم از اینکه هنوز انسانم...چون درد میکشم..چون شکنجه میشوم از دردهامان.
هرگز خاموش نخواهم شد و همیشه باورتان دارم گرچه نیستید امروز....

۱۳۸۹/۴/۱۵


18 تیر 1378...اینجا ایران است..سرزمینم...نمیفهمیدم آنوقت..غرق بودم در بچگی..و عاری از هر درد...
نفهمیدم به خاک و خون کشیده شدند هموطنانم..گم شدند و دیگر کسی ندید آنها را..بچه های باهوش دانشگاه تهران امنیت ملی! را به خطر انداخته بودند...هنوز هم نفهمیدم چگونه...با درس خواندن و آماده شدن برای امتحانات...
و بعدها تعجب میکردم از دیدن آن همه قبر ناشناس که طی همین چند ماه اخیر شناسایی شده اند!!!!
آنوقت ها در صف صبحگاه شعار مرگ بر آمریکا میدادم و دیوارهای مدرسه از روزنامه دیواری ها پوشیده شده بود به خاطر خوش خطی فرشته که تکمیل میکرد روزنامه دیواریهایم را...آن روزها آنقدر آن سرود مسخره را تکرار کردم برای دهه ی فجر که مغزم سوت کشید...خوب در مغزمان فرو کردی..خوب یادمان دادی که همیشه قبول کنیم آنچه را میخواهی..آنچه را میگویی.اما من نشدم آن که تو خواستی.
من شدم محارب..دست آویز بیگانه.ناآگاه و فریب خورده...اما خوشحالم که انسانم و امروز که 11 سال از یکی از بزرگترین جنایاتت میگذرد هنوز هم عکسها و نام شهیدان آن روز در ذهنم تاب میخورد و من مطمئنم هرگز از یاد نمیبرم...