۱۳۸۹/۶/۱۰

ایستاده بودم.نمیشناختمش...شاید اولین بار بود که میدیدمش.پولی درآورد انگار میخواست کار مهمی بکند.حواسش به پول بود.با دقت پول را تا کرد و به فروشنده داد.خوشحال بود. کار را تمام کرده بود.پول را نگاه کردم.روی پول بزرگ نوشته بود:
هنوز هم هستیم.
........
.......
به پسرش میگفت بلندتر بگو.داد بزن.پسرک که مدتی بود حرف زدن را یاد گرفته بود داد میزد.آزادی را صدا میزد.پدری که هنوز کبودی باتومهایش یادم هست به پسرک میگفت بلندتر و پسر فریاد میزد آزادی را.نگاهشان کردم.به صورت مرد.به چهره ی غمگین نسلی که تازیانه ی انقلاب پیرشان کرد.به مردی که همیشه برایم قهرمان بوده.برادری که همیشه سپر ما بود میان هجوم وحشیانه ی حقوق بگیران.نگاهشان کردم.به چهره ی پسر که هنوز نمیداند اینجا چه خبر است.هنوز نمیداند اینجا ازادی کر است.نمیداند اینجا آزادی نمیشنود فریادهایش را.نمیداند اینجا آزادی را نباید خواست چون پیدایش نمیکنی.