
۱۳۸۹/۸/۱۸
۱۳۸۹/۶/۱۰
ایستاده بودم.نمیشناختمش...شاید اولین بار بود که میدیدمش.پولی درآورد انگار میخواست کار مهمی بکند.حواسش به پول بود.با دقت پول را تا کرد و به فروشنده داد.خوشحال بود. کار را تمام کرده بود.پول را نگاه کردم.روی پول بزرگ نوشته بود:
هنوز هم هستیم.
........
.......
به پسرش میگفت بلندتر بگو.داد بزن.پسرک که مدتی بود حرف زدن را یاد گرفته بود داد میزد.آزادی را صدا میزد.پدری که هنوز کبودی باتومهایش یادم هست به پسرک میگفت بلندتر و پسر فریاد میزد آزادی را.نگاهشان کردم.به صورت مرد.به چهره ی غمگین نسلی که تازیانه ی انقلاب پیرشان کرد.به مردی که همیشه برایم قهرمان بوده.برادری که همیشه سپر ما بود میان هجوم وحشیانه ی حقوق بگیران.نگاهشان کردم.به چهره ی پسر که هنوز نمیداند اینجا چه خبر است.هنوز نمیداند اینجا ازادی کر است.نمیداند اینجا آزادی نمیشنود فریادهایش را.نمیداند اینجا آزادی را نباید خواست چون پیدایش نمیکنی.
هنوز هم هستیم.
........
.......
به پسرش میگفت بلندتر بگو.داد بزن.پسرک که مدتی بود حرف زدن را یاد گرفته بود داد میزد.آزادی را صدا میزد.پدری که هنوز کبودی باتومهایش یادم هست به پسرک میگفت بلندتر و پسر فریاد میزد آزادی را.نگاهشان کردم.به صورت مرد.به چهره ی غمگین نسلی که تازیانه ی انقلاب پیرشان کرد.به مردی که همیشه برایم قهرمان بوده.برادری که همیشه سپر ما بود میان هجوم وحشیانه ی حقوق بگیران.نگاهشان کردم.به چهره ی پسر که هنوز نمیداند اینجا چه خبر است.هنوز نمیداند اینجا ازادی کر است.نمیداند اینجا آزادی نمیشنود فریادهایش را.نمیداند اینجا آزادی را نباید خواست چون پیدایش نمیکنی.
۱۳۸۹/۵/۲
با نهايت نفرتم تقديم به ديكتاتور بزرگ( خامنه اي):
عاشقان
سرشكسته گذشتند
شرمسار ترانه هاي بي هنگام خويش
و كوچه ها
بي زمزمه ماند و صداي پا
سربازان
شكسته گذشتند
خسته
ير اسبان تشريح
و لته هاي بي رنگ غروري نگون سار بر نيزه هاي شان
تو را چه سود فخر به فلك
بر فروختن؟
هنگاميكه هر غبار راه لعنت شده نفرينت ميكند؟
تو را چه سود از باغ و درخت
كه با ياس ها به داس سخن گفته اي
آن جا كه قدم برنهاده باشي
گياه از رستن تن ميزند
چرا كه تو
تقواي آب و خاك را هرگز باور نداشتي...
فغان كه سرگذشت ما
سرود بي اعتقاد سربازان تو بود
كه از فتح قلعه ي روسپيان باز مي آمدند
باش تا نفرين دوزخ از تو چه سازد
كه مادران سياهپوش
داغداران زيباترين فرزندان آفتاب و باد
هنوز از سجاده ها سر بر نگرفته اند
شاملو
پ.ن:دهمين سال درگذشت شاعر بزرگ آزادي احمد شاملو(بامداد)گرامي باد.يادش جاويد
۱۳۸۹/۴/۱۶
اینجا ایران است و 11 تقویم ورق خورد...
برای همه ی جانباختگان فاجعه ی کوی دانشگاه:
امید بی مانند تو را
اراده ی پولادین تو را
آرزوهای بی شمارت را
تنها خون سرخ تو گواه شد
بر سنگفرش های منجمد این دیار
آتشی که نگاه تو برافروخت
در آن هنگام که دستان پرتوانت سرما را توان گریز نماند
کنون در هر گوشه و کنار زبانه می کشد
پ.ن:نوشتمش تا باور کنم هنوز هم یادم است تک تک جنایت های رژیم را. نوشتمش تا یادم نرود چه کسانی را از دست دادیم.نوشتمش تا هربار با دیدنش یادم باشد برای چه زنده ام.نوشتمش تا بفهمم جمعه ها گذشت و میگذرد و کسی نمی آید.کسی نیست که بیاید.نوشتمش تا یادم باشد وقتی میگویند بدتر از دشمن بعثی هستیم یعنی چه..ما بدتر از دشمن بودیم چون با ما بدتر جنگیدند.وحشیانه با ما جنگیدند.نوشتم تا یادم باشد تکثیر شده ام.تکثیر شده ایم.از اکبری ها..از آقا سلطانی ها..از اعرابی ها.حتی اگر امروز ما را بشکنند فردا دیگران هستند.همین دختر کوچکی که هروقت مرا میبیند نقاشی ندا را به من میدهد یا برایش نامه مینویسد..این ندای فرداست...این ندای نسل زخمی ماست حتی اگر من نباشم..حتی اگر ما نباشیم...
نوشتم تا بغض خفه ام نکند.نوشتمش تا آن کاغذ تایپ شده که رویش نوشته شده بود:به دانشگاه حمله شد.همکلاسیم کشته شد.اتاقم در آتش سوخت...را هرگز از یاد نبرم.نوشتمش تا جان بگیرم از اینکه هنوز انسانم...چون درد میکشم..چون شکنجه میشوم از دردهامان.
هرگز خاموش نخواهم شد و همیشه باورتان دارم گرچه نیستید امروز....
۱۳۸۹/۴/۱۵

18 تیر 1378...اینجا ایران است..سرزمینم...نمیفهمیدم آنوقت..غرق بودم در بچگی..و عاری از هر درد...
نفهمیدم به خاک و خون کشیده شدند هموطنانم..گم شدند و دیگر کسی ندید آنها را..بچه های باهوش دانشگاه تهران امنیت ملی! را به خطر انداخته بودند...هنوز هم نفهمیدم چگونه...با درس خواندن و آماده شدن برای امتحانات...
و بعدها تعجب میکردم از دیدن آن همه قبر ناشناس که طی همین چند ماه اخیر شناسایی شده اند!!!!
آنوقت ها در صف صبحگاه شعار مرگ بر آمریکا میدادم و دیوارهای مدرسه از روزنامه دیواری ها پوشیده شده بود به خاطر خوش خطی فرشته که تکمیل میکرد روزنامه دیواریهایم را...آن روزها آنقدر آن سرود مسخره را تکرار کردم برای دهه ی فجر که مغزم سوت کشید...خوب در مغزمان فرو کردی..خوب یادمان دادی که همیشه قبول کنیم آنچه را میخواهی..آنچه را میگویی.اما من نشدم آن که تو خواستی.
من شدم محارب..دست آویز بیگانه.ناآگاه و فریب خورده...اما خوشحالم که انسانم و امروز که 11 سال از یکی از بزرگترین جنایاتت میگذرد هنوز هم عکسها و نام شهیدان آن روز در ذهنم تاب میخورد و من مطمئنم هرگز از یاد نمیبرم...
نفهمیدم به خاک و خون کشیده شدند هموطنانم..گم شدند و دیگر کسی ندید آنها را..بچه های باهوش دانشگاه تهران امنیت ملی! را به خطر انداخته بودند...هنوز هم نفهمیدم چگونه...با درس خواندن و آماده شدن برای امتحانات...
و بعدها تعجب میکردم از دیدن آن همه قبر ناشناس که طی همین چند ماه اخیر شناسایی شده اند!!!!
آنوقت ها در صف صبحگاه شعار مرگ بر آمریکا میدادم و دیوارهای مدرسه از روزنامه دیواری ها پوشیده شده بود به خاطر خوش خطی فرشته که تکمیل میکرد روزنامه دیواریهایم را...آن روزها آنقدر آن سرود مسخره را تکرار کردم برای دهه ی فجر که مغزم سوت کشید...خوب در مغزمان فرو کردی..خوب یادمان دادی که همیشه قبول کنیم آنچه را میخواهی..آنچه را میگویی.اما من نشدم آن که تو خواستی.
من شدم محارب..دست آویز بیگانه.ناآگاه و فریب خورده...اما خوشحالم که انسانم و امروز که 11 سال از یکی از بزرگترین جنایاتت میگذرد هنوز هم عکسها و نام شهیدان آن روز در ذهنم تاب میخورد و من مطمئنم هرگز از یاد نمیبرم...
۱۳۸۹/۳/۳۰

ندای عزیز

ما همه چیزمان را از دست داده ایم
وطنمان،آزادیمان،ندایمان را
ما هرآنچه را که باید از دست داده باشیم،از دست داده ایم
و در این شب تاریک بدون چراغ به راه افتاده ایم...
تو چراغ راه ما باش...

برای او که باید باشد و نیست:
خواهرک عشق از ایوان تو گل خواهد داد
سنگ با دست تو در کوچه صدا خواهد کرد
زخم از شانه ی تو تا سر میدان پل خواهد زد
و در آن هنگام پیرهن گلدارت بیرق افراشته ی پیروزیست
و زنی پیرتر از میدانها
با نفس های گره خورده به بغض...
جامه ات را سوزن خواهد زد
خواهرک عشق از ایوان تو فواره ی گل خواهد زد
خواهرک نور چه نزدیک چه دور
دست آخر سهم دستان تو را خواهد داد
خواهرک سینه ی فردای تو شیرافشان باد....
پ.ن:همه ی تفنگ های عالم شرمگین نگاه تو هستند ندا....
پ.ن:امروز اولین روزیست که با دیدن فیلمت گریه نکردم ندای عزیز...منو ببخش که میشینم و فیلم پر پر شدنت رو میبینم.بغض دوباره خواست از گلوم بیاد بالا.اما زود دادمش پایین.باید نگه ش دارم تا خشم بشه و خشم باقی بمونه...فقط خشم...خشم و کینه و نفرت...

آهنگ برادر بر دار از شاهین نجفی تقدیم به فرزاد و فرزادهای ایران:
Shahin Najafi Ft Shahoo - Baradar Bardar
Shahin Najafi Ft Shahoo - Baradar Bardar
۱۳۸۹/۳/۲۴
درد من حصار برکه نیست...درد من زیستن با ماهیانیست که حتی فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده....درد ما درد دیدن مردمیست که جز صدا و سیمای ملی(!!)هیچ چیز را باور ندارند..مردمی که ساعتها با تو به بحث می نشینند و نه زندان را باور دارند و نه تجاوز و شکنجه را....درد ما وجود این هموطنان است..این هموطنان در کنار من..در کنار تو...خانواده ی ما...دوستانمان...اقوام و آشنایان ما...
دانشجویان باهوش دانشگاه تهران را نیمه شب به خاک و خون کشیدند و از میان آن همه مقام مافوق که وحشیانه به کوی حمله ور شده یودند و دانشجویان را به پایین پرتاب کردند، فقط یک سرباز را به دادگاه کشاندند.و این سرباز با وقاحت تمام از نقش نداشتن در فاجعه ی کوی میگفت و اینکه فقط یک ریش تراش از اتاق یکی از دانشجویان برداشته.آن روز این چیزها را نمیفهمیدم و درک نمیکردم اما امروزه با دیدن چندباره ی این فیلمها مات میشوم به مانیتور و حیرتی مرا در بر میگیرد از هوش گرداننده ی قهار این نمایش نامه ها!!!آن روزها هیچ اطلاعاتی به بیرون نرسید و هیچکس نفهمید که دانشجویان چطور با درس خواندن و آماده شدن برای امتحانات امنیت ملی را به خطر انداخته اند!!!جهان نتوانست ببیند ناتوانی رفیقانمان را....جهان ندید چهره های به خون آغشته شده ی هموطنانمان را...
زهرا کاظمی در اوین سرش به جسم سختی برخورد کرد و جان سپرد!!!فروهرها با کارد تکه تکه شدند..جنازه ی پوینده و مختاری بعد از مدتها ناپدید شدن در اطراف تهران پیدا شد..کاظم سامی با قمه قطعه قطعه شد...زهرا بنی یعقوب در زندان خودکشی شد!!!سعیدی سیرجانی در زندان در گذشت و هزاران هزار جنایت دیگر....و همه ی ما باور کردیم سربازان گمنام امام زمان هیچ نقشی در این حوادث نداشتند!!همانهایی که این روزها بیش از همیشه فعال شده اند برای کشتن و شکنجه دادن هموطنانشان...
داستان زندان و شکنجه و تجاوز و کشت و کشتار داستان امروز ودیروزها نیست که بعضی افراد در تلاشند برای انکارش... داستان خفقان و دیکتاتوری 30 ساله است....
دانشجویان باهوش دانشگاه تهران را نیمه شب به خاک و خون کشیدند و از میان آن همه مقام مافوق که وحشیانه به کوی حمله ور شده یودند و دانشجویان را به پایین پرتاب کردند، فقط یک سرباز را به دادگاه کشاندند.و این سرباز با وقاحت تمام از نقش نداشتن در فاجعه ی کوی میگفت و اینکه فقط یک ریش تراش از اتاق یکی از دانشجویان برداشته.آن روز این چیزها را نمیفهمیدم و درک نمیکردم اما امروزه با دیدن چندباره ی این فیلمها مات میشوم به مانیتور و حیرتی مرا در بر میگیرد از هوش گرداننده ی قهار این نمایش نامه ها!!!آن روزها هیچ اطلاعاتی به بیرون نرسید و هیچکس نفهمید که دانشجویان چطور با درس خواندن و آماده شدن برای امتحانات امنیت ملی را به خطر انداخته اند!!!جهان نتوانست ببیند ناتوانی رفیقانمان را....جهان ندید چهره های به خون آغشته شده ی هموطنانمان را...
زهرا کاظمی در اوین سرش به جسم سختی برخورد کرد و جان سپرد!!!فروهرها با کارد تکه تکه شدند..جنازه ی پوینده و مختاری بعد از مدتها ناپدید شدن در اطراف تهران پیدا شد..کاظم سامی با قمه قطعه قطعه شد...زهرا بنی یعقوب در زندان خودکشی شد!!!سعیدی سیرجانی در زندان در گذشت و هزاران هزار جنایت دیگر....و همه ی ما باور کردیم سربازان گمنام امام زمان هیچ نقشی در این حوادث نداشتند!!همانهایی که این روزها بیش از همیشه فعال شده اند برای کشتن و شکنجه دادن هموطنانشان...
داستان زندان و شکنجه و تجاوز و کشت و کشتار داستان امروز ودیروزها نیست که بعضی افراد در تلاشند برای انکارش... داستان خفقان و دیکتاتوری 30 ساله است....
به یاد دارم.به یاد داری رفیق.همه مان خوب به یاد داریم.که آن فرمانده ی معروف در صدا و سیمای ملی(!!)در کمال وقاحت اعلام کرد:با افراد بازداشت شده چنان برخوردی میکنیم که برای دیگران درس عبرتی شود.زدی..کشتی....تجاوز کردی و رفیقانمان را به خاک و خون کشاندی.یاد حرف مجتبی(پسر دیکتاتور)افتادم..همه جا پیچیده بود که باز هم مجتبی نطق کرده و گفته اینها بچه سوسولند دو تا باتوم بخورن میشینن تو خونه و صداشون در نمیاد.ولی این نشد. باتوم خوردن.گلوله خوردن اما هیچ خونه ای نشد پناهگاه این به قول مجتبی بچه سوسولها....
اکنون بعد از گذشت چندین سال جنایتهایی را که در مخفیگاهها و زندانهای مخوفشان به مردم اعمال میکردند را به خیابان کشانده اند..مرگ صدها رفیق سبزمان در خیابانها و در کهریزکهای رهبری....هزاران کهریزک که من و تو بی خبریم از وجودشان..و هزاران زندان و بازداشتگاه که دوستانمان را در آنجا شکنجه میدهند..ما مدیونم...مدیونیم به همه ی تجاوز شدگان..به همه ی مجیدهای سرزمینمان...به شیوا که باز هم شب تولدش را در اوین گذراند...ما مدیونیم به خودمان که این همه مدت سکوت کردیم.
هموطن اگر سکوت کنیم باز هم همین وضع است..باز هم همین زندگی...نتیجه ای که از سکوت گرفتیم همین است... باز هم سکوت کنیم؟؟
۱۳۸۹/۳/۲۱
۱۳۸۹/۳/۱۸

مرگ بر اصل ولایت فقیه ....دوباره می آییم
خرداد نوشت:
در تنم بنشین و
از من ،
پر شو...
گلوله هم که باشی ،
این تویی که می پُکی ...
من اما ایستاده ام.

مجوز تظاهرات ۲۲ خرداد را ندا صادر کرده بود...ما نیازی به مجوز رژیم نداریم...ما میاییم.سرتاسر ایران 22 خرداد روز شنبه زنده باد ايراني ازاد و اباد...مجوز از کی و برای چی ؟ یعنی مردم باید برن از غاصب حاکمیت خودشون اجازه بگیرن که بهشون اجازه بده بیان تو خیابون و حق حاکمیتشون را پس بگیرن ؟!!! خنده دار نیست ؟ اگر بخواهیم حکومت کودتا مجوز قانونی برای تظاهرات بدهد باید آنقدر منتظر بمانیم تا علف زیر پایمان سبز بشه حق گرفتنی هست.قضیه خیلی ساده است . یا خیلی ساده از ترس جونمون مثل موش تو سوراخ قایم میشیم و تو همون سوراخ هم راحتمون نمی گذارن و آخرشم زجر کش می شیم . یا اینکه می آیم بیرون و حقمون را می گیریم . یا راحت می میریم یا آزاد زندگی می کنیم . به نظر شما این مردن خیلی بهتر از اون جوری زندگی کردن نیست ؟ به قول معروف مرگ با عزت به از زندگی با ذلت است. فاشيستهاي اخوند سرزمینم را به آتش کشیده اند. 22 خرداد، خانه ای جز خیابان های شهر ندارم.شنبه دستبند وشال سبزمان را از چمدان بیرون میاوربم تو هم برو به سمت انباری....دنبال باتومت 22خرداد خواهیم آمد چرا که نیازی به مجوز نداریم . آقایان موسوی و کروبی ایندفعه ما شما رو دعوت میکنیم . سرتاسر ایران..مجوزش توسط نداها وسهراب ها صادر شده...
۱۳۸۹/۳/۱۳
من روز را دوست دارم ولی از روزگار می ترسم
من دوست داشتن را دوست دارم ولی از آدمها میترسم
من زندگی را دوست دارم ولی از زندگی دوباره می ترسم
من قانون را دوست دارم ولی از پلیس ها می ترسم
من انتخاب کردن را دوست دارم ولی از انتخابات می ترسم
من خبررسانی را دوست دارم ولی از خبررسانی پس از انتخابات می ترسم
من برنامه نود را دوست دارم اما از نود سیاسی می ترسم
من caller ID را دوست دارم اما از private number میترسم
من تابستان را دوست دارم ولی از30 خردادها (1) میترسم
من هتل را دوست دارم ولی از هتل اوین می ترسم
من نوشتن را دوست دارم ولی از نوشتن روی دیوار(2) ترسم
من معلم را دوست دارم ولی از خیابان معلم(۳) می ترسم
من سال نو را دوست دارم ولی از هشتادوهشتی دوباره می ترسم
من دیدن هموطنانم را با نمادهای سبز دوست دارم اما از دیدن نمادهای سبز آغشته به خون میترسم
من ایران را دوست دارم اما از زندگی در آن میترسم...
(1):شهادت ندا و دیگر رفیقان سبزمان
(2):دیوار سلول
(3):خیابان خرد شدنت...
خرداد نوشت:باز هم همان حس همیشگی خرداد..همان استرس..همان حس انتظار
پی نوشت:من برای رسیدن به آزادی رسیدن به این واژه ی مقدس،برای رسیدن به سرزمینی بدون کینه،برای رسیدن به ایرانی خالی از ظلم و جور....همه ی این ترسها را تحمل میکنم فقط به آن امید که طعم شیرینی آزادی را با هم بچشیم.
من دوست داشتن را دوست دارم ولی از آدمها میترسم
من زندگی را دوست دارم ولی از زندگی دوباره می ترسم
من قانون را دوست دارم ولی از پلیس ها می ترسم
من انتخاب کردن را دوست دارم ولی از انتخابات می ترسم
من خبررسانی را دوست دارم ولی از خبررسانی پس از انتخابات می ترسم
من برنامه نود را دوست دارم اما از نود سیاسی می ترسم
من caller ID را دوست دارم اما از private number میترسم
من تابستان را دوست دارم ولی از30 خردادها (1) میترسم
من هتل را دوست دارم ولی از هتل اوین می ترسم
من نوشتن را دوست دارم ولی از نوشتن روی دیوار(2) ترسم
من معلم را دوست دارم ولی از خیابان معلم(۳) می ترسم
من سال نو را دوست دارم ولی از هشتادوهشتی دوباره می ترسم
من دیدن هموطنانم را با نمادهای سبز دوست دارم اما از دیدن نمادهای سبز آغشته به خون میترسم
من ایران را دوست دارم اما از زندگی در آن میترسم...
(1):شهادت ندا و دیگر رفیقان سبزمان
(2):دیوار سلول
(3):خیابان خرد شدنت...
خرداد نوشت:باز هم همان حس همیشگی خرداد..همان استرس..همان حس انتظار
پی نوشت:من برای رسیدن به آزادی رسیدن به این واژه ی مقدس،برای رسیدن به سرزمینی بدون کینه،برای رسیدن به ایرانی خالی از ظلم و جور....همه ی این ترسها را تحمل میکنم فقط به آن امید که طعم شیرینی آزادی را با هم بچشیم.
۱۳۸۹/۳/۱۰
۱۳۸۹/۳/۱
336 روز گذشت از پر کشیدنت فرشته ی آزادی...

باز دوباره سبز می شوم...قلبم سبکتر از همیشه..تو اینجایی..درست روبروی من..همین جا.تو اینجایی...گیسوان پریشانت را با چشمانم نوازش میکنم،دست گرمت را می بوسم،در چشمانت محو می شوم...تو اینجایی..نزدیکتر از نزدیک،آرام در من و ما جا گرفته ای.در من فرو میروی..تو اینجایی..در تک تک فریادهایم..در هر طپش قلبم..در
هر قطره ی اشکم..تو اینجایی..در وجود زخمی من تا ابد....
NEDA...stay with us..we will stay with you..to last
I can not stop crying over
هر قطره ی اشکم..تو اینجایی..در وجود زخمی من تا ابد....
NEDA...stay with us..we will stay with you..to last
I can not stop crying over
۱۳۸۹/۲/۲۳
دیروز میخواستند آزادی را گردن بزنند، همه ی مردم در میدان بزرگ شهر جمع شده بودند و نگاه میکردند، آزادی را پای گیوتین بردند و حکم دادگاه را خواندند.در حکم آمده بود آزادی باعث کشته شدن میلیون ها نفر در طول تاریخ شده است، او عامل اغتشاش در طول هزاران سال و مرگ میلیون ها نفر شده بود.آزادی داد کشیده بود:آنها نخواستند محکوم تاریخِ شما شوند پس مرگ را انتخاب کردند.هیچ کس به حرفهای آزادی گوش نداده بود. هیچ کس صدای آزادی را در میان هیاهوی بلندگوها نشنیده بود. مردم ناباورانه به تیغه تیز گیوتین نگاه می کردند که گردن آزادی را هدف گرفته بود.مردم باورشان نمی شد آزادی هم بمیرد همه می گفتند : نه او نمی میرد، آزادی جاودانه است.اما گیوتین پایین آمد و آزادی مُرد.همه دیدند که آزادی مُرد، تیغه گیوتین سرخ شد....
دیروز را یادت هست که آزادی را گردن زدند؟ امروز شنیدم که دوباره آزادی سر به شورش گذاشته،اخبار میگفت که عده ای با اسم آزادی فریاد آزادی کشیده اند، اما مردم میگفتند آزادی دوباره زنده شده است. پیرمردی گفت: آزادی را هزاران بار در طول تاریخ کشتند ولی آزادی باز زنده شد، آزادی جاودانه است.امروز فهمیدم هیچ تاریخی نمیتواند آزادی را در خودش محبوس کند. من به آزادی ایمان دارم.او گفته است: در دل هر کدام از شما یک آزادی نهفته است.من به او ایمان دارم ، من هم آزادی هستم...
دیروز را یادت هست که آزادی را گردن زدند؟ امروز شنیدم که دوباره آزادی سر به شورش گذاشته،اخبار میگفت که عده ای با اسم آزادی فریاد آزادی کشیده اند، اما مردم میگفتند آزادی دوباره زنده شده است. پیرمردی گفت: آزادی را هزاران بار در طول تاریخ کشتند ولی آزادی باز زنده شد، آزادی جاودانه است.امروز فهمیدم هیچ تاریخی نمیتواند آزادی را در خودش محبوس کند. من به آزادی ایمان دارم.او گفته است: در دل هر کدام از شما یک آزادی نهفته است.من به او ایمان دارم ، من هم آزادی هستم...
۱۳۸۹/۲/۱۹
۱۳۸۹/۲/۱۲
۱۳۸۹/۲/۸
تقدیم به همه ی رفیقان سبز این روزهایم و رفیقان سبزی که ندارمشان و از دست دادمشان.تقدیم به همه ی کسانی که این روزها از پشت میله های سرد زندان به من و ما چشم دوخته اند.تقدیم به همه ی مادران غمگین شده ی سرزمینم.تقدیم به تو که خیابانها صدای خواندن یار دبستانی را از زبانت انتظار میکشند و تقدیم به تو که اینچنین استوار ایستاده ای تا بار دیگر خشمت را فریاد کنی.
پی نوشت:بعد از پر شدن خط ویدئو آن را ببینید.
۱۳۸۹/۱/۳۱
۱۳۸۹/۱/۱۶
اینجا شهر هرت است من با تمام وجود به این جمله ایمان دارم.من باور کردم اینجا شهر هرت است از آن روزی که همسایه ی 20 ساله ی سپاهیمان زمانی آشغال سبزی جمع میکرد اما امروز نمیتوانی قیمت ماشین و خانه هایش را حساب کنی...وقتی میبینم هر روز پز ماشین جدیدش را به رفیقانش میدهد.وقتی آن دو دختر تن فروش را شناختم.وقتی در آباده آن زن،خود و سه فرزندش را در آتش فقر سوزاند.وقتی آن مرد به دلیل نگرفتن حقوق کارگری خودش را دار زده بود.وقتی میبینم فقط یک تابلو پاسارگاد را نشان میدهد و هزاران تابلو اماکن زیارتی را..و به دروغ رسم کردن زیارت و چاپیدن پول مسافران...من باور دارم اینجا شهر هرت است..وقتی پدر مجید را میبینم با آن چهره ی غمگین و آرام که آتشم میزند با آن نگاه.وقتی صدای آزادی را شنیدم و آن صدا،صدای فرود آمدن باتوم و چوب روی بدن هموطنانم بود.وقتی آن حس غریب را دارم هنگام گذشتن از کنار کهریزک و وقتی درک میکنم حس قربانیان این جنایت را.وقتی پاهایم یاریم نمیکند تا آرامگاه ندا.وقتی چشمان سهراب را میبینم و نمیتوانم بفهمم به کجا،به کدام آرزو به کدام رویا خیره شده..من باور دارم اینجا شهر هرت است از آن روزی که ناپدید شدی و دیگر ندیدیمت..از آن روزی که دستان خونینت را دیدم که به علامت آزادی بالا بردی.من باور دارم اینجا شهر هرت است وقتی انبوه قبرهای ناشناس زن و مردهای آزادیخواه را میبینم و هیبت سکوتشان..
وقتی که یادم آوردی که همین پول نفت است که چوب و چماق میشود بر سرمان...وقتی دیدم چگونه با ریش گذاشتن و گرفتن باتوم در دستت جای دوستانم را در دانشگاه پر کردی.وقتی بردی،زدی و به ناحق کشتی و از ناجی دروغیمان خبری نشد.وقتی گاز اشک آور و دود شد تنفس هر روزمان..وقتی باتوم شد نوازشگر تنمان..وقتی فحش شد نام من و هموطنانم روی زبانت...
وقتی که یادم آوردی که همین پول نفت است که چوب و چماق میشود بر سرمان...وقتی دیدم چگونه با ریش گذاشتن و گرفتن باتوم در دستت جای دوستانم را در دانشگاه پر کردی.وقتی بردی،زدی و به ناحق کشتی و از ناجی دروغیمان خبری نشد.وقتی گاز اشک آور و دود شد تنفس هر روزمان..وقتی باتوم شد نوازشگر تنمان..وقتی فحش شد نام من و هموطنانم روی زبانت...
وقتی...وقتی امروز همه ی ما بیشتر از همیشه جای خالی دوستانمان را احساس کردیم و غرق شدیم در نبودنشان...پی نوشت1:برای مجید و مجیدهای سرزمین غمگینم
پی نوشت 2:چه خوب بود اگر میشد همه چیز را نوشت
۱۳۸۸/۱۲/۲۹
۱۳۸۸/۱۲/۲۶
با شما آيندگانم اي جهانسازان خشنود
اي برابرهاي فردا قرن ما قرني چنين بود
قرن زندان قرن ميله قرن اعدام حقيقت
قرن تن دادن به دار و قرن كشتار شهامت
قرن استعمار خاك و قرن استثمار انسان
قرن تن دادن به دار و دل بريدن از دياران
قرن دلالان خون و قرن همخانه فروشان
قرن ضحاكان پير و سلطه افعي به دوشان
قرن زندان قرن ميله قرن اعدام حقيقت
قرن تن دادن به دار و قرن كشتار شهامت
با شما آيندگانم اي جهان سازان خشنود
اي برابرهاي فردا قرن ما قرني چنين بود
قرن زندان قرن ميله قرن اعدام حقيقت
قرن تن دادن به دار و قرن كشتار شهامت
اي برابرهاي فردا قرن ما قرني چنين بود
قرن زندان قرن ميله قرن اعدام حقيقت
قرن تن دادن به دار و قرن كشتار شهامت
قرن استعمار خاك و قرن استثمار انسان
قرن تن دادن به دار و دل بريدن از دياران
قرن دلالان خون و قرن همخانه فروشان
قرن ضحاكان پير و سلطه افعي به دوشان
قرن زندان قرن ميله قرن اعدام حقيقت
قرن تن دادن به دار و قرن كشتار شهامت
با شما آيندگانم اي جهان سازان خشنود
اي برابرهاي فردا قرن ما قرني چنين بود
قرن زندان قرن ميله قرن اعدام حقيقت
قرن تن دادن به دار و قرن كشتار شهامت
۱۳۸۸/۱۲/۱۹
من به این جنگ سبز میروم
برای مادرم
برای پدرم
برای خواهرم
برای برادرم
برای هموطنم
برای دفاع از حقم
برای آزادی
و برای سر زمینم
در این جنگ
شاید صدمه ببینم
شکنجه بشوم
به من تجاوز شود
توهین شود
و شاید کشته شوم
شاید امروز، آخرین روزی باشد
که طلوع آفتاب را می بینم
شاید این آخرین خداحافظی
بین من و مادرم باشد
و این لبخند هنگام دیدن
پرچمهای سبز، آخرین لبخند من
پس اگر من رفتم،
و اگر چشمهایم تا ابدیت بسته شد
برای من گریه نکن
به من افتخار کن
و راهم را ادامه بده
و هرگاه در این راه
احساس تنهایی کردی
مرا به یاد آر
من همیشه
در هر ثانیه ی این تولد سبز
با تو خواهم بود
برای مادرم
برای پدرم
برای خواهرم
برای برادرم
برای هموطنم
برای دفاع از حقم
برای آزادی
و برای سر زمینم
در این جنگ
شاید صدمه ببینم
شکنجه بشوم
به من تجاوز شود
توهین شود
و شاید کشته شوم
شاید امروز، آخرین روزی باشد
که طلوع آفتاب را می بینم
شاید این آخرین خداحافظی
بین من و مادرم باشد
و این لبخند هنگام دیدن
پرچمهای سبز، آخرین لبخند من
پس اگر من رفتم،
و اگر چشمهایم تا ابدیت بسته شد
برای من گریه نکن
به من افتخار کن
و راهم را ادامه بده
و هرگاه در این راه
احساس تنهایی کردی
مرا به یاد آر
من همیشه
در هر ثانیه ی این تولد سبز
با تو خواهم بود
تولدت مبارک
۱۳۸۸/۱۲/۹
دل تنگم برای
تپش قلب در خیابان
دسته های چند نفره سبز
اشاره های ناگهانی هم رنگها
دلتنگ عابرانی که چند بار می گذرند از کنارم
چهره عبوس و پر کینه لباس شخصی ها
ون های پارک شده مشکوک
خیابان سرد و خاموش
دلتنگ تو
دلتنگ یکی شدن
جمعیتی که آهسته و با سکوت قدم برمی دارد
و با گاز اشک آور به استقبالش می آیند
دل تنگم برای اسپری فلفل
بالا رفتن باتوم مقابل صورتم
شلیک گلوله به سمت جمعیت
دل تنگم برای فریاد مرگ بر دیکتاتور
دموکراسی راه ماست، آزادی فریاد ماست
تجاوز جنایت مرگ بر این ولایت
سهرابیم
نداییم
ما همه یک صداییم
دلتگم برای ترانه داریوش
این روزها بی آزادی دلتنگ همه چیز میشوم....
تپش قلب در خیابان
دسته های چند نفره سبز
اشاره های ناگهانی هم رنگها
دلتنگ عابرانی که چند بار می گذرند از کنارم
چهره عبوس و پر کینه لباس شخصی ها
ون های پارک شده مشکوک
خیابان سرد و خاموش
دلتنگ تو
دلتنگ یکی شدن
جمعیتی که آهسته و با سکوت قدم برمی دارد
و با گاز اشک آور به استقبالش می آیند
دل تنگم برای اسپری فلفل
بالا رفتن باتوم مقابل صورتم
شلیک گلوله به سمت جمعیت
دل تنگم برای فریاد مرگ بر دیکتاتور
دموکراسی راه ماست، آزادی فریاد ماست
تجاوز جنایت مرگ بر این ولایت
سهرابیم
نداییم
ما همه یک صداییم
دلتگم برای ترانه داریوش
این روزها بی آزادی دلتنگ همه چیز میشوم....
۱۳۸۸/۱۲/۷
۱۳۸۸/۱۲/۴
سهراب عزیزم تولدت مبارک

می نویسم بر بامهای بلند شهر
بر رؤیاهای نیمه شب پر ستاره
بر دیوارهای پایین شهر
بر جنایت های اهریمن
بر کهریزک های سرزمینم
بر نفسهای دخترکی با چشمان خیس
بر هق هق پیر زنی که فریاد می زند پسرم . . .
بر پیکر مردی غرقه در خون
می نویسم بر فریاد های سبزم
بر قاب عکس سهرابم
می نویسم بر خاک پاک وجودت
بر آزادی که به من دادی
می دانم می خوانی نوشته هایم را
پس می نویسم که هستی
می نویسم سهراب منم ،سهراب تویی
تو را حس می کنم در وجودم
با هر فریاد آزادی پر می شوم از تو
.....
سهراب سبز می شود با هر طلوع و می ماند تا ابد
می نویسم تا دیگر دخترک آرام باشد
پیرزن راحت
مرد عاری از هر زخم
وتا صداهای خاموش سهراب در روشنی با سکوت اختیار گیرد
۱۳۸۸/۱۱/۲۸
تقدیم به همه ی مبارزان راه آزادی:


آخرین سنگر سکوته،حق ما گرفتنی نیست
آسمونشم بگیرید،این پرنده مردنی نیست
آخرین سنگر سکوته،خیلی حرفا گفتنی نیست
ای برادرای خونی،این برادر تنی نیست
موج دستای من و تو دست دریا رو گرفته
عکس تو با سرمه ی خون چشم دنیا رو گرفته(ندا)
ما که از آوار و ترکش همه رو به جون خریدیم
تو بگو همسنگر من ما تقاص کی رو میدیم؟؟
آمدند تحقیرمان کردند
انکارمان کردند
حمله کردند
غارت کردند
شکنجه دادند
کشتند....
اما در انتها
ما پیروز شدیم
۱۳۸۸/۱۱/۲۳

من خدای تو را نمی پرستم
در پیشگاهش سجده نمی کنم
آفریده هایش را سپاس نمی گویم
و اگر چنین خدایی باشد
هرگز او را نمی بخشم
آری...من هنوز آتشی را می ستایم
که سرزمینم را گرم نگه داشته و هموطنانم را هوشیار
من تنها بر قله ی دماوند بوسه می زنم
و شقایق های البرز کوه را می بویم
بر خاک پاک ایران سجده می کنم
و خون سبز سهراب را می پرستم
بی شک تک پرستشگاه من ایران است
وتک واژه ی مقدسم آزادی...
اشتراک در:
پستها (Atom)









