۱۳۸۹/۳/۳۰


ندای عزیز


ما همه چیزمان را از دست داده ایم



وطنمان،آزادیمان،ندایمان را



ما هرآنچه را که باید از دست داده باشیم،از دست داده ایم



و در این شب تاریک بدون چراغ به راه افتاده ایم...



تو چراغ راه ما باش...





برای او که باید باشد و نیست:



خواهرک عشق از ایوان تو گل خواهد داد



سنگ با دست تو در کوچه صدا خواهد کرد



زخم از شانه ی تو تا سر میدان پل خواهد زد



و در آن هنگام پیرهن گلدارت بیرق افراشته ی پیروزیست



و زنی پیرتر از میدانها



با نفس های گره خورده به بغض...



جامه ات را سوزن خواهد زد



خواهرک عشق از ایوان تو فواره ی گل خواهد زد



خواهرک نور چه نزدیک چه دور



دست آخر سهم دستان تو را خواهد داد



خواهرک سینه ی فردای تو شیرافشان باد....






پ.ن:همه ی تفنگ های عالم شرمگین نگاه تو هستند ندا....



پ.ن:امروز اولین روزیست که با دیدن فیلمت گریه نکردم ندای عزیز...منو ببخش که میشینم و فیلم پر پر شدنت رو میبینم.بغض دوباره خواست از گلوم بیاد بالا.اما زود دادمش پایین.باید نگه ش دارم تا خشم بشه و خشم باقی بمونه...فقط خشم...خشم و کینه و نفرت...




آهنگ برادر بر دار از شاهین نجفی تقدیم به فرزاد و فرزادهای ایران:

Shahin Najafi Ft Shahoo - Baradar Bardar

۱۳۸۹/۳/۲۴


درد من حصار برکه نیست...درد من زیستن با ماهیانیست که حتی فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده....درد ما درد دیدن مردمیست که جز صدا و سیمای ملی(!!)هیچ چیز را باور ندارند..مردمی که ساعتها با تو به بحث می نشینند و نه زندان را باور دارند و نه تجاوز و شکنجه را....درد ما وجود این هموطنان است..این هموطنان در کنار من..در کنار تو...خانواده ی ما...دوستانمان...اقوام و آشنایان ما...
دانشجویان باهوش دانشگاه تهران را نیمه شب به خاک و خون کشیدند و از میان آن همه مقام مافوق که وحشیانه به کوی حمله ور شده یودند و دانشجویان را به پایین پرتاب کردند، فقط یک سرباز را به دادگاه کشاندند.و این سرباز با وقاحت تمام از نقش نداشتن در فاجعه ی کوی میگفت و اینکه فقط یک ریش تراش از اتاق یکی از دانشجویان برداشته.آن روز این چیزها را نمیفهمیدم و درک نمیکردم اما امروزه با دیدن چندباره ی این فیلمها مات میشوم به مانیتور و حیرتی مرا در بر میگیرد از هوش گرداننده ی قهار این نمایش نامه ها!!!آن روزها هیچ اطلاعاتی به بیرون نرسید و هیچکس نفهمید که دانشجویان چطور با درس خواندن و آماده شدن برای امتحانات امنیت ملی را به خطر انداخته اند!!!جهان نتوانست ببیند ناتوانی رفیقانمان را....جهان ندید چهره های به خون آغشته شده ی هموطنانمان را...
زهرا کاظمی در اوین سرش به جسم سختی برخورد کرد و جان سپرد!!!فروهرها با کارد تکه تکه شدند..جنازه ی پوینده و مختاری بعد از مدتها ناپدید شدن در اطراف تهران پیدا شد..کاظم سامی با قمه قطعه قطعه شد...زهرا بنی یعقوب در زندان خودکشی شد!!!سعیدی سیرجانی در زندان در گذشت و هزاران هزار جنایت دیگر....و همه ی ما باور کردیم سربازان گمنام امام زمان هیچ نقشی در این حوادث نداشتند!!همانهایی که این روزها بیش از همیشه فعال شده اند برای کشتن و شکنجه دادن هموطنانشان...
داستان زندان و شکنجه و تجاوز و کشت و کشتار داستان امروز ودیروزها نیست که بعضی افراد در تلاشند برای انکارش... داستان خفقان و دیکتاتوری 30 ساله است....
به یاد دارم.به یاد داری رفیق.همه مان خوب به یاد داریم.که آن فرمانده ی معروف در صدا و سیمای ملی(!!)در کمال وقاحت اعلام کرد:با افراد بازداشت شده چنان برخوردی میکنیم که برای دیگران درس عبرتی شود.زدی..کشتی....تجاوز کردی و رفیقانمان را به خاک و خون کشاندی.یاد حرف مجتبی(پسر دیکتاتور)افتادم..همه جا پیچیده بود که باز هم مجتبی نطق کرده و گفته اینها بچه سوسولند دو تا باتوم بخورن میشینن تو خونه و صداشون در نمیاد.ولی این نشد. باتوم خوردن.گلوله خوردن اما هیچ خونه ای نشد پناهگاه این به قول مجتبی بچه سوسولها....
اکنون بعد از گذشت چندین سال جنایتهایی را که در مخفیگاهها و زندانهای مخوفشان به مردم اعمال میکردند را به خیابان کشانده اند..مرگ صدها رفیق سبزمان در خیابانها و در کهریزکهای رهبری....هزاران کهریزک که من و تو بی خبریم از وجودشان..و هزاران زندان و بازداشتگاه که دوستانمان را در آنجا شکنجه میدهند..ما مدیونم...مدیونیم به همه ی تجاوز شدگان..به همه ی مجیدهای سرزمینمان...به شیوا که باز هم شب تولدش را در اوین گذراند...ما مدیونیم به خودمان که این همه مدت سکوت کردیم.
هموطن اگر سکوت کنیم باز هم همین وضع است..باز هم همین زندگی...نتیجه ای که از سکوت گرفتیم همین است... باز هم سکوت کنیم؟؟

۱۳۸۹/۳/۲۱

فیلم تازه منتشر شده از صحنه قتل ندا




مرگ بر خامنه ای قاتل




۱۳۸۹/۳/۱۸



مرگ بر اصل ولایت فقیه ....دوباره می آییم



خرداد نوشت:
در تنم بنشین و
از من ،
پر شو...
گلوله هم که باشی ،
این تویی که می پُکی ...
من اما ایستاده ام.






مجوز تظاهرات ۲۲ خرداد را ندا صادر کرده بود...ما نیازی به مجوز رژیم نداریم...ما میاییم.سرتاسر ایران 22 خرداد روز شنبه زنده باد ايراني ازاد و اباد...مجوز از کی و برای چی ؟ یعنی مردم باید برن از غاصب حاکمیت خودشون اجازه بگیرن که بهشون اجازه بده بیان تو خیابون و حق حاکمیتشون را پس بگیرن ؟!!! خنده دار نیست ؟ اگر بخواهیم حکومت کودتا مجوز قانونی برای تظاهرات بدهد باید آنقدر منتظر بمانیم تا علف زیر پایمان سبز بشه حق گرفتنی هست.قضیه خیلی ساده است . یا خیلی ساده از ترس جونمون مثل موش تو سوراخ قایم میشیم و تو همون سوراخ هم راحتمون نمی گذارن و آخرشم زجر کش می شیم . یا اینکه می آیم بیرون و حقمون را می گیریم . یا راحت می میریم یا آزاد زندگی می کنیم . به نظر شما این مردن خیلی بهتر از اون جوری زندگی کردن نیست ؟ به قول معروف مرگ با عزت به از زندگی با ذلت است. فاشيستهاي اخوند سرزمینم را به آتش کشیده اند. 22 خرداد، خانه ای جز خیابان های شهر ندارم.شنبه دستبند وشال سبزمان را از چمدان بیرون میاوربم تو هم برو به سمت انباری....دنبال باتومت 22خرداد خواهیم آمد چرا که نیازی به مجوز نداریم . آقایان موسوی و کروبی ایندفعه ما شما رو دعوت میکنیم . سرتاسر ایران..مجوزش توسط نداها وسهراب ها صادر شده...



۱۳۸۹/۳/۱۳

من روز را دوست دارم ولی از روزگار می ترسم
من دوست داشتن را دوست دارم ولی از آدمها میترسم
من زندگی را دوست دارم ولی از زندگی دوباره می ترسم
من قانون را دوست دارم ولی از پلیس ها می ترسم
من انتخاب کردن را دوست دارم ولی از انتخابات می ترسم
من خبررسانی را دوست دارم ولی از خبررسانی پس از انتخابات می ترسم
من برنامه نود را دوست دارم اما از نود سیاسی می ترسم
من caller ID را دوست دارم اما از private number میترسم
من تابستان را دوست دارم ولی از30 خردادها (1) میترسم
من هتل را دوست دارم ولی از هتل اوین می ترسم

من نوشتن را دوست دارم ولی از نوشتن روی دیوار(2) ترسم
من معلم را دوست دارم ولی از خیابان معلم(۳) می ترسم
من سال نو را دوست دارم ولی از هشتادوهشتی دوباره می ترسم
من دیدن هموطنانم را با نمادهای سبز دوست دارم اما از دیدن نمادهای سبز آغشته به خون میترسم
من ایران را دوست دارم اما از زندگی در آن میترسم...

(1):شهادت ندا و دیگر رفیقان سبزمان
(2):دیوار سلول
(3):خیابان خرد شدنت...


خرداد نوشت:باز هم همان حس همیشگی خرداد..همان استرس..همان حس انتظار


پی نوشت:من برای رسیدن به آزادی رسیدن به این واژه ی مقدس،برای رسیدن به سرزمینی بدون کینه،برای رسیدن به ایرانی خالی از ظلم و جور....همه ی این ترسها را تحمل میکنم فقط به آن امید که طعم شیرینی آزادی را با هم بچشیم.