۱۳۸۹/۴/۱۵


18 تیر 1378...اینجا ایران است..سرزمینم...نمیفهمیدم آنوقت..غرق بودم در بچگی..و عاری از هر درد...
نفهمیدم به خاک و خون کشیده شدند هموطنانم..گم شدند و دیگر کسی ندید آنها را..بچه های باهوش دانشگاه تهران امنیت ملی! را به خطر انداخته بودند...هنوز هم نفهمیدم چگونه...با درس خواندن و آماده شدن برای امتحانات...
و بعدها تعجب میکردم از دیدن آن همه قبر ناشناس که طی همین چند ماه اخیر شناسایی شده اند!!!!
آنوقت ها در صف صبحگاه شعار مرگ بر آمریکا میدادم و دیوارهای مدرسه از روزنامه دیواری ها پوشیده شده بود به خاطر خوش خطی فرشته که تکمیل میکرد روزنامه دیواریهایم را...آن روزها آنقدر آن سرود مسخره را تکرار کردم برای دهه ی فجر که مغزم سوت کشید...خوب در مغزمان فرو کردی..خوب یادمان دادی که همیشه قبول کنیم آنچه را میخواهی..آنچه را میگویی.اما من نشدم آن که تو خواستی.
من شدم محارب..دست آویز بیگانه.ناآگاه و فریب خورده...اما خوشحالم که انسانم و امروز که 11 سال از یکی از بزرگترین جنایاتت میگذرد هنوز هم عکسها و نام شهیدان آن روز در ذهنم تاب میخورد و من مطمئنم هرگز از یاد نمیبرم...